مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

459

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دزديده ، مىفروختيم و قيمت آن را بخويشتن صرف ميكرديم . اتفاقا در يك دفعه ، نصارى ما را بديدند و ما را با كتاب كه دزديده بوديم ، بگرفتند و شكايت ما را بپدران ما برده ، گفتند : اگر پسرهاى خويشتن را از اذيت ما منع نكنيد ، شكايت شما را نزد ملك بريم . پدر على آنها را دلجوئى كرده ، عصائى چند بعلى بزد . بدين‌سبب على بگريخت و از آن وقت تاكنون كه بيست سالست ، خبرى از او نيامده . بازرگان گفت : من همان على ، پسر شيخ احمد عطارم و تو رفيق من معروف هستى . پس از آن دوباره به يكديگر سلام كردند . بازرگان پس از سلام گفت : اى معروف ، سبب آمدن خود از مصر به اين شهر با من بگو . معروف ، خبر زوجهء خود ، فاطمه عره را به او گفت و آنچه با وى كرده بود ، همه را حديث كرد و به او گفت : اى برادر ، چون اذيت او بر من اشتداد يافت ، من ازو بگريختم و از باب النصر بيرون آمدم . آنگاه باران ، مرا بگرفت . در عادليه بخرابه‌اى داخل شدم كه خود را از بارش نگاه دارم . آنگاه عفريتى از جنيان كه خداوند مكان بود ، بيرون آمد و از حالت من پرسيد . من او را از كار خويش آگاه كردم . آنگاه عفريت مرا بر دوش گرفته ، از آغاز شب تا هنگام صبح در ميان زمين و آسمان همىپريد تا اينكه مرا بر سر كوهى بگذاشت و مرا از اين شهر باخبر كرد . من از آن كوه فرود آمده ، به شهر اندر شدم و مردم بر من گرد آمده بودند كه تو در رسيدى . سبب بيرون آمدن من از مصر اين بود . تو بازگو كه سبب آمدن تو به اين شهر چيست ؟ على بازرگان گفت : چون پدر ، عصا بر من زد ، مرا خشم فروگرفت . من هفت ساله بودم و از شهرى بشهرى همىگرديدم تا بدين شهر داخل شدم . و نام اين شهر ، ختيان الختن است . پس مردمان اين شهر را كريم و مهربان يافتم و ايشان را ديدم كه فقيران همىنوازند و اگر فقيرى سخنى گويد ، او را تصديق كنند . پس من بايشان گفتم : من بازرگانم و از بارهاى خويش پيش افتاده‌ام و مكانى همىخواهم كه بارهاى خود را در آنجا فرود آورم . ايشان سخن من